حتما سر بزنید. نظر خود را در مورد ووبلاگ جدید بدهید
دستم را تو بگیر
التماس دستم را بپذیر
آغاری باش پیش از آنکه بمیرم
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
دختری نشسته بود دختری که خسته بود
بدی های زندگی دلشو شکسته بود
شبا توی آسمون ستاره نشسته بود
کهکشون دل اون از ستاره خسته بود
یه روز این دختر ما به کسی دل بسته بود
حرفای قشنگ اون تو دلش نشسته بود
ولی رنج دوریشون قلبشو گسسته بود
کاش می شد برنده بود تا بهش رسیده بود
شایدم یه روز دلش اونجا بر کشیده بود
دخترک یادش میاد که چه قولی داده بود
همه چیزو مثله اون به خدا سبرده بود
دیگه یادش نمیره بسرک چی گفته بود
خطای دفترشو نشونش که داده بود
دخترک قول میده که حرفات از یادش نره
قول میده حرف بدی دیگه هرگز نزنه
قول میده درس بخونه با باباش خوب بمونه
اینو هم قول میده که بی تو هرگز نمونه
از طرف مینا
با سلام به همه عزیزان . بعد از این همه مدت که نتونستم آپدیت کنم ( با شرمندگی ) این بار یه مطلب جالب براتون نوشتم . حتما بخونید . درسی از پروانه ......!!!
درسی از پروانه
یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد . سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد . آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد . پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود . آن شخص به تماشا ادامه داد و انتظار داشت که بالها ی پروانه باز ، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند . هیچ اتفاقی نیفتاد !!! در واقع پروانه بقیه عمر خود را به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند . چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که : محدودیت پیله و تلاش لازم بزای خروج از آن سوراخ ، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی که از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند .
گاهی اوقات تلاش تنها چیزی است که در زندگی نیاز داریم . اگر خدا اجازه میداد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم .
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم .
من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم .
من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم .
من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم .
من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند .
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت داد .
من به هر چه که خواستم نرسیدم ...اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم .
بدون ترس زندگی کن ، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر تمام آنها غلبه کنی .
شاگردی از استاد خود پرسید : عشق چیست ؟
استاد پاسخ داد : به گندم زاربرو و پر خوشه ترین گندم را بیاور . اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی .
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی برگشت . استاد از او پرسید : چه آورده ای ؟؟
شاگرد با حسرت جواب داد هیچ ..!!! هر چه جلوتر میرفتم خوشه ای پر پشت تر میدیدم و به امید پر پشت ترین به انتها ی گندم زار رفتم .
استاد : عشق یعنی همین !!!!!!
شاگرد پرسید : پس ،، ازدواج چیست ؟؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور و بیاد داشته باش که نمیتوانی باز هم به عقب برگردی !!!!
شاگرد رفت و بس از مدت کوتاهی بر گشت . استاد گفت چه شد ؟
او در جواب گفت : که به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم . ترسیدم جلو تر بروم باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز هم گفت : ازدواج یعنی همین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بهترین حس دنیا LOVE
میتوانند در بخش نظرات یا بصورت ایمیل آدرس وبلاگ و کامنت خود را بگزادند .
email : vahid_m2003x@yahoo.com

با یک کلیک اینجا را صفحه خانگی کنید